عبدالله بن مقفع؛ مترجم کتاب گرانقدر کليله و دمنه؛ هزار سال پيش؛ تصويری از زمان و زمانه خويش به دست ميدهد که گويی تصويری از روزگار امروز ماست.او در باب برزويه طبيب چنين نوشته است:" ...کارهای زمانه ميل به ادبار دارد؛ و چنانستی که خيرات مردمان را وداع کردستی . و افعال ستوده و احوال پسنديده مدروس گشته؛ و راه راست بسته ؛ و طريق ضلالت گشاده ؛ و عدل نا پيدا ؛ و جور ظاهر ؛ و علم متروک و جهل مطلوب .و دوستی ها ضعيف و عداوت ها قوی . و نيکمردان رنجور و مستذل ؛ و شريران فارغ و محترم. و مکر و خديعت بيدار؛ و وفا و حريت در خواب. و دروغ موثر و مثمر؛ و راستی مهجور و مردود . وحق منهزم و باطل مظفر . و ضايع گردانيدن احکام خرد طريقتی مشروع . و حرص غالب؛ و قناعت مغلوب ....... "آيا تصويری که عبدالله بن مقفع؛ از فضای فرهنگی و زيستی هزار سال پيش عرضه ميکند تفاوتی با فضای فرهنگی صد سال پيش مان؛ و ديروزمان؛ و حتی امروزمان دارد ؟؟عبدالله بن مقفع را زنده در تنور تفته انداختند چرا که کتابی نوشته بود که همسنگ و همطراز قرآن بود!
ناصر خسرو؛ حجت جزيره خراسان؛ و از قله های رفيع فرهنگ و تفکر ايرانی را به دره يمگان به تبعيد فرستاديم تا در غربت و تنهايی اش بپوسد. چرا؟؟ چون به معاد جسمانی باور نداشت و معتقد به معاد روحانی بود؛ و در اين باره ميگفت :
مردکی را به دشت گرگ دريد
مردکی را به دشت گرگ دريد
زو بخوردند کرکس و زاغان
اين يکی ريست در بن چاهی
وان دگر ريد بر سر کوهان
اين چنين کس به حشر زنده شود ؟؟؟
تيز بر ريش مردم نادان
حلاج را سنگسار کرديم و دار زديم و جسدش را به آتش کشيديم . چرا ؟؟ چون به " انسان خدايی " معتقد بود و انديشه ای ورای انديشه های خرافی رايج عصر داشت. و چنان است که بعد از هزار سال ؛ هنوز ؛ اين کرکسان پير؛ از مرده اش حتی؛ پرهيز ميکنند . عين القضات؛ و عين القضات های بسياری را دار زديم؛ و در نخبه کشی همتا و همانندی نداري.
و ببينيد همين عين القضات چگونه به درد سخن می گويد:" ...اگر روزگار بمراد من بودی و قلم بمراد خود بر کاغذ نهادمی؛ جز تعزيت نامه ها ننوشتمی ؛ زيرا مرا از آن غيرت آيد که هر کس در احوال مصيبت ديدگان نگاه کند از راه تماشا ؛ مصيبت ديده ای بايستی تا غم خود با او بگفتمی ؛ ترا بوی شير از دهان آيد با تو چه توان گفت؟؟ ""غم او چيست؟؟ و درد او از چيست؟؟ غم بی همدلیهمان همدلی که حافظ آرزويش را دارد: از خدا ميطلبم صحبت روشن رايی
حلاج را سنگسار کرديم و دار زديم و جسدش را به آتش کشيديم . چرا ؟؟ چون به " انسان خدايی " معتقد بود و انديشه ای ورای انديشه های خرافی رايج عصر داشت. و چنان است که بعد از هزار سال ؛ هنوز ؛ اين کرکسان پير؛ از مرده اش حتی؛ پرهيز ميکنند . عين القضات؛ و عين القضات های بسياری را دار زديم؛ و در نخبه کشی همتا و همانندی نداري.
و ببينيد همين عين القضات چگونه به درد سخن می گويد:" ...اگر روزگار بمراد من بودی و قلم بمراد خود بر کاغذ نهادمی؛ جز تعزيت نامه ها ننوشتمی ؛ زيرا مرا از آن غيرت آيد که هر کس در احوال مصيبت ديدگان نگاه کند از راه تماشا ؛ مصيبت ديده ای بايستی تا غم خود با او بگفتمی ؛ ترا بوی شير از دهان آيد با تو چه توان گفت؟؟ ""غم او چيست؟؟ و درد او از چيست؟؟ غم بی همدلیهمان همدلی که حافظ آرزويش را دارد: از خدا ميطلبم صحبت روشن رايی
همانکه مولانا ميگويد: همدلی از همزبانی بهتر است
همان که شاعر روزگار ما - سايه _ ميگويد: در اين سرای بيکسی کسی به در نمی زند ...
همان که شفيعی کدکنی ميگويد: دل من گرفت از اين شب ؛ در اين حصار بشکن ....ما ملتی هستيم که روشنفکران و نور انديشان خود را کشته ايم . آنگاه از آنان قهرمانان شهيدی ساخته ايم و بر سر جنازه آنها گريسته ايم
ميرزا آقا خان کرمانی را کشتيم و پوست سرش را کنديم. چرا که ميخواست ما را از اين گنداب متعفن موهومات بيرون بياورد . چرا که ميخواست چراغی به دست مان بدهد و ما را از هزار توهای ظلمانی سنت و مذهب و فرهنگ بيمارمان . ما را از مرداب های بويناک باور ها و اعتقادات پوسيده ؛ به نور و روشنايی و خرد و بيداری رهنمون شود .
ميرزا آقا خان کرمانی را کشتيم و پوست سرش را کنديم. چرا که ميخواست ما را از اين گنداب متعفن موهومات بيرون بياورد . چرا که ميخواست چراغی به دست مان بدهد و ما را از هزار توهای ظلمانی سنت و مذهب و فرهنگ بيمارمان . ما را از مرداب های بويناک باور ها و اعتقادات پوسيده ؛ به نور و روشنايی و خرد و بيداری رهنمون شود .
سيد جمال الدين اسد آبادی را از نجف و عثمانی و افغانستان رانديم چرا که در صناعت پيامبران و فيلسوفان ؛ جانب فلاسفه را گرفته بود و گفته بود که : انديشه پيامبران؛ "محلی" است اما انديشه فيلسوف ؛ "جهانی" است .
ميرزا جهانگير خان صور اسرافيل را دار زديم ؛ چرا که از انسان و حقوق انسانی و مساوات و عدالت سخن ميگفت .
علامه دهخدا را به تبعيدی دردناک فرستاديم . چرا ؟؟ برای آنکه به نقد تعبد و تقليد بر خاسته بود .دهان فرخی يزدی را دوختيم تا از پديده نو ظهوری بنام "وطن" سخن نگويد
ميرزاده عشقی را کشتيم تا شور ميهن پرستی را در جان مردمان بخشکانيم .
احمد کسروی را کشتيم ؛ چرا که انديشه ای نو در سر داشت و باب ترديد را در باره مرده ريگ هزاران ساله مان گشوده بود.
محمد مختاری را خفه کرديم ؛ چرا که از تمرين مدارا سخن ميگفت و ما را به خود نگری فرهنگی وا ميداشت .
احمد مير علايی را کشتيم؛ چرا که دست مان را گرفته بود و از هزار توهای " بورخس " ؛ نقبی به هزار توهای فرهنگ خودمان ميزد .
احمد مير علايی را کشتيم؛ چرا که دست مان را گرفته بود و از هزار توهای " بورخس " ؛ نقبی به هزار توهای فرهنگ خودمان ميزد .
سعيدی سيرجانی را کشتيم . چرا ؟؟ چونکه از زبان " کوته آستينان " سخن ميگفت .
و در چنين هنگامه ای ؛ هيچ دور از انتظار نيست که فردوسی بزرگوارمان ؛ در پيرانه سری ؛ از فقر و نا داری بنالد
و بگويد :
الا ای بر آورده چرخ بلند
به پيری چه داری مرا مستمند ؟؟
و هيچ هم دور از انتظار نيست که عبيد زاکانی؛ با طنز و طيبت؛ به فرزند خود نصيحت کند که: تو هيچ کاری نميکنی و عمر در بطالت بسر می بری؛ چند با تو گويم که معلق زدن بياموز و سگ از چنبر جهانيدن و رسن بازی تعلم کن تا از عمر خود بر خوردار شوی. اگر از من نمی شنوی؛ بخدا ترا در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ريگ ايشان بياموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاکت و ادبار بمانی و يک جو از هيچ جا حاصل نتوانی کرد. و حافظ عزيز ما؛ چه درد مندانه ميسرايد که
:
فلک بمردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل دانش و فضلی همين گناهت بس
حسن رجب نژاد -- کالیفرنیا



