mercredi 29 avril 2009

مقاله

‏ بهمن قبادي از سينماگران جوان ايراني به تازگي در نامه اي سرگشاده از قرار ازدواج خود با رکسانا صابري خبرنگار ‏ايراني الاصل آمريکايي، که به اتهام جاسوسي به هشت سال زندان محکوم شده است، نوشت. ‏ در نامه قبادي آمده است: "اگر سکوت کرده بودم به خاطر او بود، و حالا اگر حرف مي زنم باز هم به خاطر اوست. به ‏خاطر رکسانا صابري. نامزد، دوست وهمراهم. دختري باهوش و با استعداد که برايم هميشه قابل تحسين بوده و هست. ‏‏۳۱ ژانويه بود، روز تولدم صبح تماس گرفت که براي تولدم مي‌آيد پيشم تا باهم برويم بيرون. نيامد... زنگ زدم به ‏موبايلش. خاموش بود تا يکي دو روز نمي دانستم چه اتفاقي افتاده. به خانه اش رفتم و چون کليد خانه همديگر را داشتيم ‏به داخل رفتم ولي نبود... بعد از دو روز زنگ زد و گفت منو ببخش عزيزم مجبور شدم برم زاهدان و من هم عصباني ‏شدم که چرا به من نگفته؟ گفتم باور نمي‌کنم و دوباره گفت ببخش عزيزم مجبور شدم و گوشي تلفن قطع شد و منتظر ‏تماس بعدي‌اش شدم و نزد و نزد‎.‎‏ رفتم زاهدان و تمام هتل‌ها را جستجو کردم و چنين اسمي را نيافتند هزار جور فکر ‏مريض کردم تا ده روز... تا اين‌که از طريق پدرش فهميدم که دستگيرش کرده‌اند و فکر کردم شوخي است فکر کردم ‏سوءتفاهم شده و دو سه روز ديگر آزادش مي‎کنند. اما چند روز گذشت و خبري از رکسانا نشد. نگران شدم و اين در و ‏آن در زدم تا بالاخره فهميدم چه به سرش آمده‎.‎‏ قبادي در ادامه نامه اش يادآور مي شود، به دلايل مشکلات روحي که به ‏علت توقيف فيلم هايش در ايران دچار شده، صابري را در ايران نگاه داشته است و امروز وي بدين علت احساس عذاب ‏وجدان مي کند. او با اصرار بر اينکه صابري بي گناه است، در پايان نامش آورده: "اگر اين نامه را مي‎نويسم به خاطر ‏اين است که نگرانش هستم. نگران سلامتي‎اش. شنيده‌ام که افسرده‎ ‎شده و مدام گريه مي‌کند. او خيلي حساس است. مبادا ‏دست به اعتصاب غذا بزند‎.‎‏ نامه‏‎ام خطاب به همه دولت‌مردان و سياست‌مداران و همه‌ کساني است که کاري مي‎توانند ‏بکنند. تو را به خدا دست برداريد. تو را به خدا او را وارد اين بازي‎هاي بزرگان نکنيد. او نحيف‎تر و ساده‎تر از آن است ‏که بتواند در بازي شما شرکت کند. تو را به خدا تمامش کنيد نگذاريد اين‌گونه مهره تبليغاتي اين جهان کثيف شود. از من ‏بخواهيد که در دادگاه او حاضر شوم و کنار پدر فرهيخته و مادر مهربانش بنشينم و به معصوميت و بي‎گناهي او شهادت ‏بدهم‎.‎‏ دختر ايراني‎مان که چشم‎هاي ژاپني دارد و شناسنامه آمريکايي، در زندان است. واي بر من. واي بر ما‏‎!‎‏" ‏ ‎‎بهمن قبادي کيست؟‎ ‏ بهمن قبادي در سال 1348 در شهر بانه بين مرز كردستان عراق و ايران به دنيا آمد. او پنج خواهر و برادر دارد، ‏فرزند چهارم خانواده و اولين پسر خانواده است. تا 12 سالگي در بانه زندگي كرد و پس از آن به دليل جنگ هاي داخلي ‏به همراه خانواده راهي سنندج شدند. تحصيلات متوسطه‌اش را در سنندج به پايان برد. وي يکي از عوامل گرايشش به ‏فيلمسازي را وجود سالن سينمايي در بانه مي داند که در کودکي براي ديدن فيلم به آنجا مي رفت‏‎.‎‏ اولين مشاورانش را ‏مادر و خواهر بزرگش مي داند. ‏
پدرش مأمور پليس بود و بسيار سخت‌گير و علايق او را درک نمي کرد: "هروقت پدر مي خواست مثلا به خاطر اينکه ‏نزديک سينما مرا ديده بود‎ ‎تنبيه کند به من دستور مي داده که خودم را بزنم و پشت سرم را نگاه نکنم و همينطور خودم ‏را مي زدم تا به‎ ‎خانه برسم‎.‎‏ به علت شغلش با‎ ‎خلاف‌كاران زيادي سروكار داشت. او معمولاً‌ روي برخي چيزها ديدگاه ‏منفي داشت و‌ مخالف سينما بود و سربازي را مامور مراقبت از من كرده بود؛ فكر مي‌كنم كه‎ ‎ميزانسن را زماني ياد ‏گرفتم كه براي فرار از مراقبت‌هاي پدرم مجبور به ايفاي نقش‎ ‎مي‌شدم."
در سن شانزده سالگي پدر آنها را ترک کرد و او خود را مسئول خانواده احساس کرد، مجبور شد کار کند و آبميوه مي ‏فروخت. در همان سن و سال بود که اولين فيلم انيميشن خود را ساخت: "يك‎ ‎روز براي ساختن فيلمي عروسكي،‌ ‏جعبه‌هاي زيادي جمع كردم. تماشاگران از سيگارها‎ ‎تشكيل شده بودند و رقابت بين سيگارهاي خارجي و ايراني بود. فيلم ‏را به تهران‎ ‎فرستادم و به عنوان بهترين فيلم انيميشن سال انتخاب شد." ‏ قبادي معتقد است مادرش او را به اين موقعيت رسانده: "او بود که بيش از پدرم به من کمک کرد. گاهي مادرم مرا ‏نيمه‌هاي شب بيدار مي‌کرد و براي ديدن فيلم به خانه دوستان مي‌رفتم. او واقعاً هر دو نقش را براي من پر کرده بود. ‏خواهر بزرگم شاعر بود و اشعار او هميشه تأثير زيادي بر من مي گذاشت، به ويژه زماني که جوان بودم‎.‎‏ خواهرم در ‏نظر من نمونه‌اي است از اينکه يک زن کرد به چه جايگاهي مي‌تواند برسد او مدارک تحصيلي خود را از بهترين ‏دانشگاهها دريافت کرده و اکنون در ايالات متحده زندگي مي کند"‏‎.‎‏ ‏قبادي در سنندج شروع به کار براي راديو و تلويزيون کرد. آنطور که خود مي گويد، قصدش به طور جدي سينما نبود و ‏فقط مي خواسته ديده شود و يا صدايش شنيده شود. ‏ ‎‎از سالن کشتي تا سينما‎‎‏ ‏ در سالهاي پاياني 60، هنگامي که به سن دبيرستان رسيد، در مدت سه چهار سال به پيشنهاد پدرش براي اينکه به مواد ‏مخدر گرايش پيدا نکند به ورزش کشتي پرداخت: "پدرم آرزو داشت من كشتي‌گير حرفه‌اي بشوم. مدت چهارسال خودم ‏را تربيت‎ ‎مي‌كردم تا بتوانم آرزوي پدرم را برآورده كنم."‏
در سالن کشتي با يک عکاس آشنا و با ديدن کارهاي او به عکاسي علاقمند شد و در انجمن سينماي جوانان سنندج به ‏عنوان عکاس شروع به فعاليت کرد: "آن عکاس به من کتابي معرفي کرد به نام فن عکاسي و من براي گرفتن کتاب به ‏کتابخانه مرکزي سنندج رفتم. وقتي کتاب را برمي داشتم چشمم به کتاب ديگري به نام «سينماي 8 ميلي متري» افتاد که ‏اين کتاب علاقه مرا بيشتر به خودش جلب کرد و شرايطي پيش آمد که شروع به کار فيلمسازي کردم. اولين فيلم کوتاه ‏من يک انيميشن بود و معلم من هم همان کتاب بود. وقتي متوجه شدم چقدر کار انيميشن سخت است، شروع کردم به ‏مستند سازي و فيلم داستاني و ساخت اين فيلمهاي کوتاه پيش زمينه اي براي ساخت اولين فيلم بلند من زماني براي مستي ‏اسبها شد‎.‎‏" ‏ پس از آن، با ساخت فيلم‌هاي هشت ميلي‌متري به فيلم‌سازي روي آورد. حاصل آن دوران، تعدادي فيلم داستاني و مستند ‏هشت ميلي‌متري است: "هفتاد درصد از فيلمهايي که ساختم براي تلويزيون بوده. يک دوره بود که يادم است قرارداد ‏بستم که 13 تا فيلم برايشان بسازم. قصه هم نداشتم. مشکلات مالي و خانوادگي فشار وارد کرد و مجبور شدم يک ‏قراردادي به اين شکل با تلويزيون ببندم‎.‎‏ «سطل آشغال» و «باز باران با ترانه» را ساختم که مجموع خاطرات من بود." ‏ ‎‎مهاجرت به تهران‎‎‏ ‏ قبادي در سال 1371 براي ادامه تحصيل به تهران آمد و در رشته فيلم‌سازي در دانشگاه صدا و سيما مشغول به تحصيل ‏شد، تمام واحدهايش را گذراند ولي فارغ التحصيل نشد‎.‎‏ وي در سال 1376 فعاليت حرفه اي سينمايي را با فيلم "ننه لالا ‏و فرزندانش" به عنوان دستيار کامبوزيا پرتوي آغاز کرد. او در همان سال فيلم " زندگي درمه" را ساخت. اين فيلم ‏روايت زندگي پسر چهارده ساله‌اي است كه بعد از مرگ پدر و مادرش مجبور به سرپرستي از‎ ‎خواهر و برادر كوچك ‏خود مي‌شود. او درس را رها كرده و مشغول قاچاق اجناس ميان مرز‎ ‎ايران و عراق مي‌شود‎.‎‏ اين فيلم در مدت يک سال ‏چند جايزه بين المللي را از آن خود کرد و مسير تازه‌اي در زندگي او گشود. ‏‏ قبادي در سال 1378 در فيلم "تخته سياه" ساخته سميرا مخملباف بازي کرد: "خانواده مخملباف كه در كردستان مشغول ‏فيلمسازي درباره كردها بودند، ‌از‎ ‎مشوق‌هاي خوب من به شمار مي‌آيند. من نسبت به آن‌ها كه در سرزمينم فيلم ‏مي‌ساختند‎ ‎احساس مسئوليت زيادي مي‌كردم؛ درنتيجه با پيشنهاد محسن مخملباف براي بازي در نقش‎ ‎معلم فيلم دخترش ‏موافقت كردم‎.‎‏"‏‏ او در همان سال بعنوان دستيار کارگردان در فيلم "باد ما را خواهد برد"، با عباس کيارستمي همکاري کرد: "به‌عنوان ‏دستيار اول با عباس كيارستمي شروع به كار كردم و‎ ‎پس از اينكه فيلم ساخته شد مردم در سطحي بين‌المللي با كردستان ‏آشنا شدند." ‏ ‎‎آغاز با "زماني براي مستي اسب ها"‏‎‎‏ ‎ اين فيلم، نخستين فيلم مستند كردي زبان سينماي ايران است که در سال 1379 ساخته و موفق به کسب جايزۀ دوربين ‏طلايي جشنوارۀ فيلم کن آن سال شده است. موسيقي اين فيلم ساخته حسين عليزاده است که جايزه بهترين موسيقي سال به ‏آن تعلق گرفت. ‏ فيلم داستان رنج خانواده‌اي است که اعضاي آن را‏‎ ‎کودکان تشکيل مي‌دهند، مادر آنها فوت كرده و پدر قاچاقچي مفقود ‏شده است،‎ ‎برادر و خواهرهاي جوانتر، برادر بزرگتر خود، ايوب را به‎ ‎عنوان "بابا" تلقي مي‌كنند. ايوب در صدد كسب ‏پول براي‎ ‎پرداخت هزينه عمل جراحي برادر معلول خود بنام مادي است. همانند پدرش به قاچاق روي‎ ‎مي‌آورد که براي ‏اين کار، از مسيرهاي طولاني خطرناك و پوشيده از برف كوهستاني كه‏‎ ‎مين‌گذاري نيز شده، عبور مي‌كند. خواهرش ‏رژين تصميم به ازدواج‎ ‎مي‌گيرد با اين تصور که شوهرش هزينه عمل جراحي مادي را خواهد داد، اما بدليل معلول ‏بودن مادي، خانواده پسر عروسي را به هم مي زنند و در عوض به عنوان شيربها به او يک قاطر مي دهند. ايوب همراه ‏با مادي و قاطر به روستايش مراجعت مي كند و اميدوار است با فروش قاطر، پول عمل برادرش را به دست آورد. ‏قاچاقچيان مرزي به اسب‌هاي باركش الکل مي دهند که در حال مستي بتوانند سرماي زمستان را تحمل کنند. ‏ ‎‎آوازهاي سرزمين مادري ام‏‎‎‏ ‏ قبادي در سال 1381 فيلم "آوازهاي سرزمين مادري ام" را ساخت. فيلمي درباره روابط انسانها. ۶۰ درصد اين فيلم در ‏ايران و۴۰ درصد ديگر آن در عراق فيلمبرداري شده است. موسيقي فيلم ساخته ارسلان کامکار است. اين فيلم با نام ‏‏"گمگشته" در عراق شناخته مي‌شود. ‏
ميرزا به همراه برات و پسر ديگرش عوده، قصد دارد هناره، زن سابق خود را كه‎ ‎بيست‌وپنج سال پيش او را ترك كرده ‏و به عراق رفته، پيدا كند. ميرزا در طلب عشق از‎ ‎دست رفته‌اش كه به نوعي با هنر آوازخواني او پيوند عميقي دارد، ‏روستاها و انسان‌هاي‎ ‎زيادي را پشت سر مي‌گذارد و در تمام آن روستاها و مناطق با استقبال مردمي مواجه‏‎ ‎مي‌شود كه ‏او را مي‌شناسند. در طول سفر مردم، او و پسرانش را مي‌شناسند و آن‌ها‎ ‎گاه ‌و بي‌گاه مجبور مي‌شوند براي مردم ‏موسيقي بنوازند و در بعضي روستاها نيز، به عزا‎ ‎بنشينند. آن‌ها در مسير يافتن نشاني از زن، با ماجراهاي بسياري ‏برخورد مي‌كنند‎.‎‏ ‏ اين فيلم در همان سال توانست پنج جايزه بين المللي از جمله جايزه فرانسوا شاله‏‎ ‎را از آن خود کند. ‎ ‎‎لاک پشت ها هم پرواز مي کنند‏‎‎‏ ‏ ‏"لاک پشت ها هم پرواز مي کنند" فيلمي به نويسندگي و کارگرداني بهمن قبادي، در سال ۱۳۸۳ ساخته شده‌است. اين ‏فيلم ۹۶ دقيقه‌اي به زبان کردي و با زيرنويس فارسي در يکي از سالن‌هاي سينما فرهنگ تهران به نمايش درآمد. ‏موسيقي فيلم ساخته حسين عليزاده است. ‏‏ لاک پشت‌ها هم پرواز مي‌کنند که پيش از اين ماهواره (ستلايت) نام داشت نخستين فيلمي بود که پس از اشغال عراق ‏توسط آمريکا، در عراق ساخته شد. فيلم در جريان جنگ عراق به زندگي گروهي از مردم کرد در مرز ترکيه و ايران ‏مي‌پردازد. کاک ‌ستلايت علاوه بر نصب آنتن‌هاي ماهواره براي اهالي اردوگاه پناهجويان، سر دسته گروهي از بچه‌هاي ‏دهکده نيز هست که کارشان جمع‌آوري مين‌هاي پيرامون دهکده‌است. اين بچه‌ها كه بيش‌تر دچار قطع عضو هستند با ‏كمك ماهواره موفق به از كار انداختن مين‌هاي زميني براي به دست آوردن درآمد خود مي‌شوند. تا اينکه دختري 14 ‏ساله به نام آگرين به همراه برادرش وارد دهکده مي‌شوند. او در جريان حمله نيروهاي عراقي به حلبچه، توسط ‏سربازاني که والدينش را کشته اند مورد تجاوز قرار مي‌گيرد. آگرين قصد خودکشي دارد. اين فيلم روايت سرگذشت ‏آگرين است‎.‎‏ ‏ اين فيلم 39 جايزه بين المللي و 3 جايزه ملي را از آن خود کرده است. در سال 1386 برناردو برتولوچي كارگردان ‏بزرگ ايتاليائي از بهمن قبادي براي همكاري در فيلم خود به عنوان دستيار افتخاري دعوت به عمل آورد. برتولوچي از ‏فيلم لاك پشت ها هم پرواز مي كنند به عنوان بهترين فيلمي كه در سالهاي اخير ديده است ياد كرد. ‏ ‎‎نيوه‌ مانگ‏‎‎‏ ‏ ‏"نيوه مانگ" آخرين ساخته قبادي، که جايزه بزرگ صدف طلايي فستيوال سن سباستيان اسپانيا را از آن خود کرد، در ‏سال 1385 ساخته شد. ‏‏ مامو، نوازنده‌ پير و سرشناس كردستان، همراه فرزندانش سفري را براي اجراي كنسرت در‏‎ ‎عراق پس از صدام آغاز ‏مي‌كند. در اين سفر، كاكو مرد ميان‌سالي كه خود را ارادت‌مند‎ ‎مامو مي‌داند، به عنوان راننده و با اتوبوسي كه از ‏دوستش قرض گرفته است، او را‎ ‎همراهي مي‌كند. مامو يكي‌يكي فرزندانش را كه در نواحي مختلف زندگي مي‌كنند جمع‎ ‎مي‌كند، اما آخرين پسرش پيش از سوارشدن به اتوبوس از پدر مي‌خواهد دقايقي از ماشين‎ ‎پياده شود. پسر به مامو ‏مي‌گويد كه پير روستا گفته كه بهتر است مامو به اين سفر‎ ‎نرود زيرا هنگامي كه ماه كامل شود براي او اتفاقي خواهد ‏افتاد. مامو مي‌گويد به هر‎ ‎طريق كه باشد اين سفر را ادامه خواهد داد زيرا سال‌هاست جلوي كارش گرفته شده است‎.‎‏ ‏مامو به سراغ زن خواننده‌اي به نام هشو (به معناي خوشه‌ انگور) مي‌رود كه سال‌هاست‎ ‎همراه 1334 زن ديگر در تبعيد ‏زندگي مي‌كند اما هشو صداي پيشينش را همراه با اعتماد‏‎ ‎به نفس از دست داده است. آن‌ها در مسير عبور از مرز با ‏حوادث و موانع متفاوتي‎ ‎روبه‌رو مي‌شوند‎.‎‏ ‏ او بر خلاف فيلم هاي پيشين در اين فيلم از بازيگران معروفي چون هديه تهراني، گلشيفته فراهاني و حسن پورشيرازي ‏استفاده کرده است. اين فيلم تاکنون 10 جايزه بين اللملي را از آن خود کرده؛ قبادي نيوه مانگ را حرفه اي ترين فيلم ‏خود مي داند. او درباره اين فيلم مي گويد: "نيمه‌ماه يک فيلم بسيار سمبوليک است. اين نام را به آن داده‌ام، زيرا فقط ‏مي‌توان نيمي از مسايل را در ميان صحنه‌هاي فيلم درک کرد. در پايان فيلم نمي‌توان فهميد که آيا نيوه‌مانگ واقعي يا يک ‏فرشته است. تمام فيلم روي همين نيمه نامرئي و غيرقابل لمس متمرکز شده. کردستان عراق آن نيمه‌اي است که ديده ‏نمي‌شود‎.‎‏"‏‏ اين فيلم توسط وزارت ارشاد دولت نهم توقيف شد. گفته مي شود دليل توقيف نيوه مانگ اين بوده که اين فيلم درباره ‏جدايي طلبي کردهاست. ‎ ‎‎جايگاه موسيقي در آثار قبادي‎‎‏ ‏ موسيقي در فيلم هاي قبادي جايگاه و اهميت ويژه اي دارد که نشات گرفته از علاقه وافر او به موسيقي است. او در ‏موسيقي فيلم هايش از آهنگسازان بنام ايران از جمله حسين عليزاده بهره جسته است.‏
او مي گويد: "من با موسيقي زندگي مي‌کنم و واقعاً عاشق موسيقي هستم. زماني که راه مي‌روم، غذا مي‌خورم، در ‏هواپيما هستم و قبل از اينکه به خواب بروم به موسيقي گوش مي دهم. فکر مي‌کنم که کردها هميشه زندگي سختي ‏داشته‌اند و براي تحمل آن، دو راه حل پيدا کرده‌اند. ابتدا عشق به موسيقي؛ يک موسيقي احساساتي و پرشور که با ريتم ‏آن زندگي مي‌کنند. دوم، زبان اصيل. موسيقي در زندگي همه کردها از اهميت خاصي برخوردار است." ‏ ‎‎اگر قبادي رهبر دنيا بود...‏‎ ‎‏ ‏ ‏"اگر ما به تاريخ و وقايع دنيا نگاهي بياندازيم، در مي يابيم که هنرهمواره ما را به شيوۀ مثبتي تحت تأثير قرار داده ‏است. هنر تأثير بسيار قوي اي بر بيشتر وقايع مانند انقلاب يا تحول يک جامعه دارد‎.‎به نظرم بهتر است که هنررا از ‏سياست جدا کنيم، براي اينکه هر زمان که اين دو با هم ترکيب مي شوند، هنر آسيب مي بيند‎.‎‏ اگر من رهبر دنيا بودم، ‏‏60 درصد بودجۀ موجود را به تأسيس مؤسسه هاي فرهنگي و هنري اختصاص مي دادم تا بدين وسيله به هنرجايگاهي ‏به مراتب بزرگتر در جامعه داده شود. من به گونه اي انقلاب فرهنگي بوجود آورده و دنيا را از جنگ منزه مي کردم‏‎.‎‏ ‏من هرگز سانسور را در کارهايم اعمال نکرده ام و هرگز نيزاجازه سانسور کردن نخواهم داد. اما ممکن است که ‏هنرمندان را نصيحت کنم که به مذهب توهين نکرده و در کارهايشان اثري از نژاد پرستي ديده نشود‎.‎‏ اخيراً دريافته ام ‏که فلسفۀ زندگي تماماً درباره لذت است. بنابراين تلاش مي کنم که از همه چيز زندگيم مانند فيلمسازي و دوستانم لذت ‏ببرم‎.‎‏" ‏ ‎‎فيلم و فيلمسازي، زندگي قبادي‎‎‏ ‏ قبادي خود را معتاد به فيلمسازي و محور اصلي موضوع فيلمهايش را تجربه‌هاي زندگي و دنيايي كه در آن زندگي ‏مي‌كند، مي داند. بخش غالب متن فيلم‌هاي او در زمان فيلم‌برداري شكل مي‌گيرند. او مي گويد به محيط كارش تسلط دارد ‏و ‌درطي روز اطرافش را براي پيدا كردن نكته‌هاي جديد و استفاده از آن‌ها در روز بعد مرور مي‌كند و به اين علت فيلم ‏او روند مستندي دارد. ‏ قبادي درباره همکاري با کيارستمي مي گويد: "او به دنبال كسي بود كه بتواند زبان كردي را صحبت كند. در حقيقت من ‏نه به عنوان دستيارش بلكه به عنوان مدير توليد با او كار كردم. كيارستمي به من ياد ‌‌داد كه بايد با احساسات زياد ‏فيلم‌سازي كرد و در زمان فيلم‌برداري بايد تمركز فكري داشت‎.‎‏" ‏ قبادي در بانه شهر محل زادگاهش در حال ساخت اولين سالن سينماست. او مي گويد در کردستان سالن سينما وجود ‏ندارد و اين خود نشان مي‌دهد که اين منطقه از نظرها دور مانده است. هدف قبادي از همکاري با فيلمسازاني که در ‏خطه کردستان فيلم مي سازند، تشويق به ساختن فيلم در سرزمين مادريش است: "مي‌خواستم از اين ناحيه فيلم‌‌هايي ‏بسازم ‌كه باعث توجه فيلم سازهاي ديگر شده‌ تا بتوانم ارزش واقعي اين سرزمين را نمايان كنم. و از هيچ تلاشي در اين ‏راه‌ دريغ‌ نكردم. دعوتنامه‌هاي اين فيلم سازها را قبول كردم و حتي در بعضي از اين فيلم‌ها به عنوان هنرپيشه بازي ‏كردم. به نظر من هر هنرپيشه الگو شروع كارش را از تجربه‌هاي واقعي زندگي مي‌گيرد." ‏ ‎‎پيچيدن کيهان و شورجه به پاي قبادي‎‎‏ ‏ به دنبال قرار گرفتن نام قبادي، جزو فهرست صد فيلمساز برتر جهان، در كتاب سينماي حاضر از انتشارات مشهور ‏تاشن روزنامه کيهان مطلبي را به قلم جمال شورجه منتشر کرد که در آن گفته شده بود: "چاپ اسم قبادي به عنوان يكي ‏از صد فيلمساز برتر جهان در كتاب سينماي حاضر ناديده گرفتن ديگر فيلمسازان شاخص كشورمان است و چيزي جز ‏ايجاد تفرقه بين انبوه فيلمسازان ديگر نيست. ما قطعاً فيلمسازان خوب ديگري به غير از قبادي داريم كه انتشارات تاشن ‏مي توانست از آنان اسمي به ميان بياورد." ‏ قبادي بيست و دو فيلم کوتاه و چهار فيلم بلند در کارنامه خود دارد. ‏ ‎‎حضور در جشنواره‌ها به عنوان داور‎‎‏ ‏ جشنواره بين‌المللي فيلم كن، بخش دوربين طلايي، 1381 جشنواره بين‌المللي فيلم روتردام، هلند، 6 الي 17 بهمن 1384 جشنواره بين‌المللي فيلم جونجو، كره‌جنوبي، 6 الي 16 ارديبهشت 1385 جشنواره بين‌المللي فيلم ويلادوكنده، پرتقال، 12 الي 20 تير 1385 رئيس هيات داوران بخش مسابقه سومين دوره جشنواره بين‌المللي فيلم آنوني مال، 23 الي 28 مرداد 1385 جشنواره بين‌المللي فيلم سائوپائولو، آبان 1385 ‏ ‎‎فيلم بلند‎‎‏ ‏ نيوه‌ مانگ لاك پشت‌ها هم پرواز مي‌كنند آوازهاي سرزمين مادري ام زماني براي مستي اسبها ‏ ‎‎فيلم کوتاه‎‎‏ ‏ دف آن مرد آمد جنگ تمام شد باز باران با ترانه دنگ سهميه دفتر ماهي خدا مثل مادر مهماني زندگي در مه نغمه‌هاي دختران دشت وظيفه‌ م حسيني سربازي به نام امين پانتول كبوتر نادر پريد باجه تلفن بالكن ز مثل زندگي گل باجي نگاهي گذرا از زاويه ديگر سرتراش خانه هفده تمام
بازگشت

jeudi 23 avril 2009




نه سر پيازيم، نه ته پياز
نگاه هفته - پنجشنبه 3 اردیبهشت 1388 [2009.04.23]
مهرداد شيبانيm.shaibani@roozonline.com
گفتي هر هفته بايد بر کسي ظلمي چنان رود که فرياد قرباني گوش فلک را پرکند و طشت رسوائي ديگري از بام جهان ‏بيافتد تا " رويکرد نفرت" طالبان شيعي گرداننده جمهوري اسلامي، نام عزيز ايران را با ننگ بيشتر بيالايد وآبروي ‏فرزندان حافظ و مولانا را بيشتر ببرد.‏
هفته اي که با آن فروردين پايان مي گيرد و ارديبهشت پرگل ايران آغاز مي شود، با حکم هشت سال زندان براي گلسرخ ‏زيبايي از ايران شروع مي شود که بهمن قبادي کارگردان چنين تصويرش مي کند: "دخترِ ايراني‎مان که چشم‎هاي ژاپني ‏دارد و شناسنامه آمريکايي، در زندان است...او نحيف‎تر و ساده‎تر از آن است که بتواند در بازي شما شرکت کند تو را ‏به خدا تمامش کنيد نگذاريد اين گونه مهره تبليغاتي اين جهان کثيف شود..."‏
سخن ازرکساناصابري است که قرباني اين هفته دولت"مهرورزي" است و تصويرش مدام از تلويزيون ها ي جهان ‏پخش مي شود يا از روزنامه ها و مجلات به شماخيره شده است. ‏
مير حسين موسوي درجدال داغ انتخاباتي که "رسانه ملي" درآن نقش يکي از ياران احمدي نژاد را بازي مي کند، مي ‏گويد: "انقلاب کرديم که شهروندان مساوي با حقوق برابر داشته باشيم."‏
و رکسانا صابري تنها يکي از کساني است که از "حقوق مساوي" بر خوردار شده است. نظير او بسيارند. تا امروز فقط ‏چند زن که برخي شان هم خبرنگارند و از خارج به کشور آمده بودند به جرم "جاسوسي" دستگير شده و سرنوشت هاي ‏متفاوت يافته اند. نام ها را بياد بياوريد :‏
زهراکاظمي عکاس ـ خبرنگار بين المللي که رفته بود مقابل زندان اوين تا با خانواده زندانيان صحبت کند و عکس ‏بگيرد، به تله قاضي مرتضوي و قاضي بخشي نماينده ومعاون او در اوين افتاد و زير فشار براي گرفتن اعتراف ‏جاسوسي (حتي با کوبيدن کفش بر سربه قصد کشت) به قتل رسيد.‏
هاله اسفندياري که پس از کشاندن او به سيماي جمهوري اسلامي برگ خروجش را امضاء کردند و برگشت امريکا. ‏نازي عظيما گوينده و تهيه کننده راديو فردا که تنها براي ديدن خانواده اش به ايران رفته بود اما پاسپورتش را ضبط ‏کردند و مدت ها ممنوع الخروج بود تا بالاخره رها شد.‏
عشاء مومني براي کار تحقيقاتي دانشگاهي که در آن درس مي خواند به ايران رفت تا درباره زنان ايران تحقق کند، سر ‏از زندان در آورد و فعلا با وثيقه آزاد است.‏
و....‏
اينان تنها زنان و قربانيان پيشين اند. و اين هفته: "ماموران امنيتي با حمله به منزل مسعود دهقان و ضبط وسايل شخصي ‏اين عضو انجمن اسلامي دانشگاه اميرکبير، وي را بازداشت کردند. اسماعيل سلمان پور عضو ديگر اين انجمن که ‏پيش‌تر در مراسم بزرگداشت مهدي بازرگان در تاريخ ۱۸ بهمن ماه سال گذشته بازداشت شده بود؛ در حالي که به شدت ‏از ضعف جسمي برخوردار بود، از بند امنيتي به بهداري زندان اوين منتقل شد."‏
و تنها زنان و جوانان نيستند، کارگران نيزسخت گرفتار مهر ورزي اند: "نزديک به ٩٠ تن از اعضاي کميته هماهنگي ‏کارگران ايران، مرکب از نمايندگان کارگري نقاط مختلف اين کشور روز جمعه در شهر سنندج توسط نيروهاي‎ ‎انتظامي ‏و امنيتي دستگير شدند."‏
اين کارگران که آيت اله خميني گفته بود بايد بازويشان را بوسيد، از شدت وفور آزادي در "آزادترين کشور دنيا " که به ‏گفته احمدي نژاد همان ايران خودمان باشد ؛ درخانه اي گردآمده بودند تا در باره برگزاري روزجهاني کارگر مشورت ‏کنند.‏
اين اخبار هولناک که فقط مربوط به سه روز اول هفته است، تنها موجکي از آن گرداب است که ايران در آن فروافتاده ‏است.‏
درهمين هفته مجلس گام ديگري براي کنترل بيشتر رسانه ها توسط دولت بر مي دارد و مصونيت منابع خبري را لغومي ‏کند.‏
با برگزاري مراسم سالگرد دکتر يداله سحابي مخالفت مي شود. پيرمرد نازنين هيچ گناهي نداشت جز اينکه قرائت ‏طالباني از اسلام را نپذيرفت و قلبش از عشق ايران شعله ور بود. چند نسل اسلام را به نام و مهندس بازرگان مي ‏شناختند که حالا هر دو ممنوعند، حتي از برپائي مراسم سالگرد.‏
‏30 سال بعد ازانقلاب، موسوي خوييني در پاسخ خبرنگاري که مي پرسد :‏‏- يعني از زمان امام تاکنون درجا زده‌ايم؟جواب مي دهد:‏
‏ - خير. عقب‌تر رفته‌ايم. متاسفانه. در حوزه آزادي‌هاي اجتماعي، اقتصادي و حقوق شهروندي هم دچار همين مسائل ‏هستيم. در حوزه پوشش مشکلات مشابهي داشتيم. فکر مي‌کرديم که چون حجاب واجب است، بي‌حجابي هم حرام است. ‏اگر حکومت اسلامي برقرار شود همه با حجاب مي‌شوند. اگر هم کسي تخطي کند او را مجازات مي‌کنيم. فکر مي‌کرديم ‏به همين سادگي است. يادم نيست از اول انقلاب چند بار به لشکر بي‌حجابي هجوم برده‌ايم و شکست خورده‌ايم و اين ‏لشکر بزرگ‌تر هم شده است.‏
بهزاد نبوي هم در گرماگرم مبارزه انتخاباتي، در باره حلقه آخر ي که ايران را بر باد داده ـ يعني دولت احمدي نژاد ـ ‏مي گويد: "معتقدم دولت نهم ثروت ملي و مصالح کشور را فداي راي آوري و بقاي خود مي کند. تاکنون هيچ فرد و ‏دولتي حداقل در سال هاي پس از پيروزي انقلاب چنين بلايي بر سر کشور و ملت خود نياورده است."‏
و دولتي که ايران رافداي منافع خودکرده است، با تمام نيرو مي کوشد در سنگر رياست جمهوري بماند. اول اقدام فعال ‏کردن" حلقه اروميه" است. صاحب اين قلم، بناچار از روش هميشگي خود درفشرده کردن رويدادها تن مي زند، تا ‏خواننده را با يکي " حلقه" هاي مهم در سياست جمهوري اسلامي به نقل از روزنامه "اعتماد"، آشنا کند:‏
‏"«سيدمجتبي ثمره هاشمي» مشاور ارشد محمود احمدي نژاد استعفاي خود را تقديم رئيس جمهور کرد تا «حلقه اروميه ‏يي ها» تمام قواي خود را براي تمديد رياست جمهوري احمدي نژاد و حفظ سنگر «پاستور» بسيج کند. سال ١٣٥٩ ‏هنگامي که آيت الله مهدوي کني وزير کشور وقت «صادق محصولي» معتمد اروميه يي اش را به دفتر کارش فراخواند ‏تا به وي ماموريت دهد به همراه «برادران ثمره هاشمي» خواهرزاده هاي محمدرضا باهنر راهي زادگاه شوند و ضمن ‏کنترل امنيت شمال غرب کشور حاميان بني صدر را مهار کنند، گمان نمي برد با اين ماموريت هسته گروهي را پايه ‏ريزي مي کند که يک ربع قرن بعد سطوح عالي اجرايي کشور را به دست خواهند گرفت.هنوز يک سال از خدمت ‏‏«صادق محصولي» نگذشته بود که وي توامان فرمانداري اروميه و فرماندهي منطقه 5 سپاه که استان هاي آذربايجان ‏غربي، شرقي و اردبيل را شامل مي شد، به عهده گرفت. در همان سال بود که محمود احمدي نژاد به فرمانداري ماکو ‏رسيد، «مجتبي ثمره هاشمي» معاونت استانداري آذربايجان را عهده دار شد، «پرويز فتاح» حکم قائم مقامي فرماندهي ‏لشگر ويژه سپاه پاسداران آذربايجان غربي را دريافت کرد و اسفنديار رحيم مشايي به عنوان يکي از اعضاي شوراي ‏تامين استان حلقه يي را تشکيل دادند که بعدها به «حلقه اروميه يي»ها موسوم شد و مديريت اجرايي کشور را فتح کرد. ‏اين حلقه در سال هاي 65 به غرب کشور مهاجرت کرد. در اين سال محمود احمدي نژاد به سمت معاون استانداري ‏کردستان منصوب شد. اين در حالي بود که پرويز فتاح ديگر يار اروميه يي وي مسووليتي در يکي از يگان هاي ويژه ‏برون مرزي را برعهده گرفت. يگان فوق به سرپرستي «صادق محصولي» زير نظر قرارگاه رمضان به فرماندهي ‏‏«سردار ذوالقدر» مشغول به کار بود. در همان زمان اسفنديار رحيم مشايي به عنوان «مسوول تدوين استراتژي نظام ‏جمهوري اسلامي در خصوص اکراد ايراني» به فعاليت پرداخت تا زنجيره دوستي هاي اين حلقه گسسته نشود. اگر چه ‏اين گروه کوشيد انسجام خود را در تمام سال ها حفظ کند اما رابطه محمود احمدي نژاد - مجتبي ثمره هاشمي و صادق ‏محصولي که سابقه آشنايي شان به دوره دانشجويي در دانشگاه علم و صنعت بازمي گشت، قوام و قصه يي ديگر يافت و ‏به عنوان هسته مرکزي اين گروه ارتباط خود را هر روز مستحکم تر از گذشته ساخت.با پايان يافتن جنگ «صادق ‏محصولي» تجارت پيشه کرد، احمدي نژاد استاندار اردبيل شد و فتاح مديريت امور قراردادي پروژه هاي عمراني ‏قرارگاه سازندگي خاتم الانبيا را بر عهده گرفت. در اين اثنا بود که مجتبي ثمره هاشمي به سفارش «صادق محصولي» ‏باجناق «علي اکبر ولايتي» وزير امور خارجه وقت به اين وزارتخانه راه يافت و بعد از مدت کوتاهي به سمت مديرکلي ‏اداره گزينش اين وزارتخانه منصوب شد. اگر چه اين حلقه فراز و فرود بسياري را تجربه کرد و دوستان صميمي گاه ‏گردهم آمدند و گاه به حکم پيشه از هم جدا ماندند، اما دست تقدير «دوستان 30 ساله» را دوباره به سوي هم هدايت کرد ‏و آن وقتي بود که محمود احمدي نژاد توانست در کسوت شهردار تهران کليد پايتخت را به دست بگيرد و همان موقع بود ‏که «حلقه اروميه» در خيابان بهشت مستقر شد؛ انتخابي که البته با يک داستان همراه بود.در محافل سياسي نقل شد ‏هنگامي که امضاي حکم احمدي نژاد به عنوان شهردار تهران توسط شوراي شهر دوم و تعلل موسوي لاري وزير وقت ‏کشور به تعويق افتاد، صادق محصولي باجناق خود علي اکبر ولايتي را واسطه کرد تا با پادرمياني وي اين حکم به ‏امضا برسد. با امضاي اين حکم آمد و شد ياران قديمي ادامه يافت تا جايي که اواخر سال 83 شهرداري تهران به ‏قرارگاه حاميان شهرداري بدل شد که اين بار نقشه فتح پاستور را با هم ترسيم مي کردند. از رهگذر اين جلسات «صادق ‏محصولي» که حالا صاحب ثروتي ميلياردي شده بود، حمايت مالي فعاليت هاي انتخاباتي احمدي نژاد را به عهده گرفت ‏و مجتبي ثمره هاشمي دوشادوش وي به سياست سازي و کارگرداني فعاليت هاي وي پرداخت. با فتح پاستور نوبت به ‏اداي دين احمدي نژاد رسيد. وي که حالا رداي رياست جمهوري ايران را بر دوش خود مي ديد، ياران قديم را به نزد ‏خود فراخواند. فتاح وزير نيرو شد، اسفنديار رحيم مشايي به معاونت احمدي نژاد و رياست بر سازمان ميراث فرهنگي ‏منصوب و صادق محصولي براي تصاحب کرسي وزارت نفت به مجلس معرفي شد. در اين حيص و بيص بود که ثمره ‏هاشمي تنها سمت عالي ترين مشاور احمدي نژاد را پذيرفت و تصميم گرفت پشت پرده برخي تصميم هاي دولت را ‏هدايت کند. "‏‏ ‏وحالا ـ ارديبهشت ١٣٨٨- اين حلقه که با حلقه هاي کليدي ديگر جناح راست رابطه تنگاتنگ دارد، از يک سو به شيخ ‏الشيوخ جناح راست يعني مهدوي کني مي رسد و ازجانب ديگر به معتمد اول و ارشد بيت رهبري که علي اکبر ولايتي ‏باشد قصد" مديريت جهان " را دارد. ادعائي که اين هفته بازهم توسط احمدي نژاد تکرار مي شود.‏
نوک پيکان حمله هم متوجه اسرائيل است تا جهان اسلام رابسيج کند و جنگ مذاهب را به سود اسلام خاتمه بدهد. محمود ‏احمدي نژاد با اصرار تمام درکنفرانس حقوق بشردر ژنو حضور مي يابد. او تنها رئيس جمهور حاضر درجمع است. ‏حتي روساي جمهور کشورهاي "جيبي" آفريقا هم درجلسه حضورنيافته اند. بالاترين سمت کساني که در سالن نشسته ‏اند، وزير خارجه است.‏
سخنان تکراري احمدي نژاد که فقط نمک و فلفلش خيلي زياد شده، رسوائي تازه اي را رقم مي زند. تصاوير جلسه اي ‏که احمدي نژاد حرف مي زند و کشورهاي مهم جهان سالن را ترک مي کنند به خبر اول جهان مبدل مي شود و درست ‏کنار تصاوير معصوم رکسانا صابري قرار مي گيرد. دو چهره از ايران کنارهم به جهان عرضه مي شود. ايران عشق ‏که معصومانه و ناباوربه افق مي نگرد و ايران ديگر که نفرت را به چهره جهان تف مي کند.‏
تبليغات بي سابقه در باره اين" حماسه" همه رسانه هاي جناح راست وبه ويژه سيماي سردار قالبياف را به کيهان برادر ‏حسين تبديل مي کند:‏‏- احمدي نژاد با حرفهايش اسرائيل را بمباران کرد.‏
اين تيتر اول شبهاتي مي آفريند که ياداشت روز کيهان دامنش مي زند: "در حالي که در طي روزها و هفته هاي اخير ‏مقامات رژيم صهيونيستي با لفاظي هايي بي پايه و اساس درباره آمادگي براي حمله به ايران، سعي مي کردند نظام ‏جمهوري اسلامي را در نوعي حالت رعب و انفعال فرو ببرند، برخي رسانه هاي غربي ضمن بازتاب وسيع اظهارات ‏رئيس جمهور کشورمان تاکيد کردند در واقع اين ايران است که اسرائيل را بمباران کرده است."‏‏ ‏ علي لاريجاني که برادربزرگش صادق لاريجاني هم نامزد رياست بر قوه قضائيه است تا "حلقه لاريجاني" قدرتش را ‏مستحکمتر کند، شبهه را به واقعيت مبدل مي سازد: "اگر اسرائيل به ايران حمله کند، پاسخ ايران به گونه اي خواهد بود ‏که چشمان آنها ديگر رنگ خواب نخواهد ديد." و همه به ياد گزارش چندروز پيش روزنامه تايمز مي افتند:" اسرائيل ‏آماده حمله به ايران ‏ است.تهديدها فقط زباني نيست."‏
يک سايت خبري فارسي هم که معمولا اخبار رسانه هاي روسي را دنبال مي کند، به نقل ازآنها مي نويسد که در روز ‏ارتش اسرائيل قصد حمله داشته است، اماروس ها مقامات جمهوري اسلامي را مطلع کرده اند.‏
شايعه يا واقعيت، راست يا دروغ، جمهوري اسلامي هرگز مردم را در جريان اخباري که باحيات ومماتشان مربوط ‏است، نمي گذارد.‏
و اين فقط اسرائيل نيست که مدام تحريک مي شود تا دست به حمله بزند. اقداماتي پيگير، مصر را هم بيشتر از پيشتر به ‏حلقه دشمنان پيوند مي زند. ‏
مصر روز سه شنبه با احضار نماينده ايران به حمايت جمهوري اسلامي از حزب الله لبنان که متهم به برنامه ريزي ‏براي حمله به گردشگران اسرائيلي شده است، اعتراض مي کند.‏‏ محمد الزرقاني، معاون وزير امور خارجه مصر، مي گويد: "موضع خصمانه ايران براي مصر قابل قبول نيست و ‏قاهره در برابر چنين مواضعي سکوت نخواهد کرد." ‏‏ و همه اين حلقه ها سرانجام به آمريکا مي رسد. باراک اوباما که در کنفرانس کشورهاي آمريکاي لاتين با هو گوچاوز ‏احوالپرسي گرمي کرده واخبار حکايت ازسياست پخته او براي امن کردن حياط خلوت آمريکا دارند، هر دو رسوائي اين ‏هفته جمهوري را عميقا محکوم مي کند، اما روي سياست گفت وگو با جمهوري اسلامي پا مي فشارد.‏
دنيس راس نماينده اوباما در امور ايران، با ايران، معتقداست: "بايد گفتگو کرد؛اما گفتگو راه به جائي نمي برد."‏‏ هيلاري کلينتون، وزير امور خارجه آمريکا، پس از ديدار با خاوير سولانا، مسئول امور سياست خارجي اتحاديه اروپا، ‏سياست آمريکا را به روشني تمام بازمي گويد: "ما از گفت و گو استقبال مي کنيم. ما گفته ايم که به دنبال تعامل با ايران ‏هستيم ولي هنوز هيچ پيشنهادي را نديده ايم. آمريکا از گفت و گو با ايران استقبال مي کند ولي شرايط خود را در باره ‏برنامه اتمي ايران کنار نگذاشته يا آن را زياد نکرده است."
سياست جمهوري همچنان وقت کشي است : "نه" از بالا و تمايل به مذاکره از پائين.‏‏ اول هفته رهبر جمهوري اسلامي مي گويد: "توصيه براي بازگشت به نظام‏‎ ‎جهاني به معناي تسليم شدن در برابر ‏قدرتهاي زورگو و پذيرفتن نظام ناعادلانه جهان‎ ‎است. ملت ايران در طول 30 سال گذشته به اين درخواست جاهلانه و ‏غير منطقي پاسخ ‏‎ ‎‏"نه" گفته است‎.‎‏ کساني که اکنون به ملت ايران توصيه مي کنند به نظام جهاني بازگردد همان کساني ‏هستند‎ ‎که از حرکت ملت ايران در انقلاب اسلامي ابراز ناخرسندي مي کردند‏‎.‎‏"‏
آخر هفته ايران با صدور بيانيه‌اي ضمن استقبال از "گفت‌ وگو و تعامل" سازنده با گروه ۱+۵ از مفادي از بيانيه لندن ‏اين گروه انتقاد مي کند.
درهمين حال اربکان به دعوت آيت الله سيد باقر خرازي، دبيرکل حزب الله به ايران مي آيد. ديدارهاي مخفيانه اي انجام ‏مي دهد ورئيس دفتر خرازي در پاسخ به اين سوال که علت دعوت آيت الله خرازي از آقاي اربکان چه بوده، مي گويد: ‏‏"بحث جهاني شدن حزب الله هدف اصلي اين سفر بوده است. "‏
ودر دل همه اين حوادث که فقط در يک هفته روي داده، بهمن انتخابات باسرعت تمام به سوي 22 خرداد مي رود.‏‏ روزنامه اعتماد ملي خبر مي دهد: "5 ميليون صاحب رأي گم شده اند."‏
روايت ارگان حزبي که محمد علي نجفي را به همراهان خود افزوده چنين است: "اخيراً در بين نيروهاي اصلاح‌طلب ‏نسبت به برگزاري انتخابات و ميزان واجدين رأي دادن شبهاتي به وجود آمده است. طبق نظر ثبت احوال 46 ميليون و ‏‏200 هزار نفر واجد شرايط هستند اما آنچه كه از جداول مركز آمار ايران برمي‌آيد، حدود 51 ميليون و 300 هزار نفر ‏واجد شرايط رأي دادن هستند. بدين ترتيب سرنوشت 5 ميليون نفري كه بايد رأي بدهند در اين آمار مشخص نيست."‏و اين رقم 5 ميليوني ناچيز که سرنوشتش در دست "حلقه اروميه" است، مي تواند نامزد دلخواه آنها را از صندوق ‏بيرون بياورد.‏
استاندار تهران هم که جزو منسوبان همين حلقه است، پيش بيني چندي پيش برادر حسين را در کيهان تهران، رسميت ‏مي بخشد. سايت امروز مي نويسد: "استاندار تهران در اظهاراتي تهديدآميز از احتمال ترور ساختگي بعضي از ‏کانديداهاي انتخاباتي به قصد ‏‏"مظلوم‌نمايي" سخن گفت. اين مقام دولتي از جزئيات اين پروژه نيز خبر داد و اعلام کرد: ‏‏"بيگانگان در اين ‏پروژه نقش اصلي را ايفا مي‌کنند و برخي افراد غافل در داخل نيز تن به چنين کارهايي مي‌دهند."‏
سخنان اين مقام ارشد دولت احمدي‌نژاد، بار ديگر زنگ خطر را در فضاي سياسي ايران به صدا در خواهد آورد. ‏‏ناظران سياسي در تهران معتقدند تهديد رقباي انتخاباتي به قتل، موضوعي نيست که به سادگي بتوان از کنار آن ‏عبور ‏کرد؛ خصوصا وقتي که اين تهديد ضمني از زبان يک مقام بالاي دولتي که خود مسئول اجراي انتخابات در ‏‏پرجمعيت‌ترين استان کشور نيز هست، بيان شود.‏
مرتضي تمدن که پيش از حضور در دولت، از نمايندگان حامي احمدي‌نژاد در مجلس بوده، اظهارات تهديدآميزش ‏را ‏ديروز در جلسه شوراي اداري استان تهران ابراز کرد؛ جلسه‌اي که بيش از 200 مدير دولتي استان در آن ‏حضور ‏داشتند.‏
او با استناد به وجود "اخبار موثق" گفت: "برخي با هدف بر هم زدن فضاي رواني انتخابات و ناامن جلوه دادن اين ‏فضا ‏قصد دارند به طراحي ترورهاي مصنوعي پرداخته و آگاهانه دست به ترور كانديدا بزنند. هدف از اين كار ‏دنبال كردن ‏پروژه مظلوم‌نمايي و القاء ناامني در فضاي جامعه است و البته بيگانگان در اين پروژه نقش اساسي ‏دارند و برخي افراد ‏غافل در داخل نيز تن به چنين کارهايي مي‌دهند."‏
آخر هفته حتي کار فوتبال هم به رسوائي مي کشد. يک تيم قطري تيم پرسپوليس را درهم مي کوبد، خرد و تحقير مي ‏کند. تيم سپاهان هم درنصف جهان به يک تيم ازبکستاني مي بازد. سرمربي "خودي" تيم ملي هم استعفا مي کند. محمد ‏مايلي کهن که معروف است از"جنس" احمدي نژاد است، استعفا نامه اي تاريخي مي نويسد که چنين شروع مي شود:‏‏"مربي شدن چه آسان، آدم شدن محال است." و به راستي لبريز است از دشنام هاي رکيک. اين نامه را مي تواند بعنوان ‏سند فرهنگي کساني که مي خواستند ايران و جهان را لبريز از معنويت کنند، مورداستفاده مورخان قرار بگيرد.‏
هفته عجيبي است حتي سعيد ليلاز هم داغ مي کند و دردفاع از مير حسين موسوي مي نويسد: "اجراي برنامه آقاي ‏موسوي، مجازات ملت، دولت و اقتصادي است که با درآمدهاي نفتي خود، بدمستي و عربده کشي کرده است و در ‏بامدادخمار شبي که خيلي خوش گذشته است، دولتي مثل ميرحسين بايد بيايد و اين کثافت کاري ها را جمع کند."‏و در روزهائي که ارديبهشت ايران شکفته و عطر بهارنارنج در شيراز غوغا مي کند و بوي گل هاي سرخ فلات ‏باستاني هوش از سرمي برد و عکس شقايق هاي سرنگون ايران روي سايت هاي جهان مي رود؛پياز آخرين چيزي ‏است که اشک آدمي را درمي آورد.‏
‏"گراني پياز همچنان اشک مي‌گيردگ تيتري است که روزنامه "خراسان" در اين هفته در خصوص افزايش بهاي اين ‏محصول کشاورزي انتخاب کرده است. ‏ آخر قيمت پياز از کيلوئي ٢۰۰ تومان تا کيلوئي دو هزار تومان رسيده است. اين در حالي است که پيش از آغاز روند ‏صعودي قيمت پياز، هر کيلوگرم از اين محصول کشاورزي حدود ۲۰۰ تومان بوده است. راه حل دولت هم واردات ‏بي‌رويه پياز از پاکستان و ترکيه است، درحاليکه پياز توليدي جنوب ايران روي دست توليد کنندگان مانده است.‏
‏ گويارسم اين است که سرنوشت کشوري که بر درياي نفت وگار خفته، هفته اي به سيب زميني پيوند بخورد و هفته اي ‏به پياز. بيهوده نيست که ميرحسين موسوي مي گويد: "گر تغييرات عملي نشود، چيزي از کشور باقي نمي ماند."‏
و هنوز چيزهائي باقي اند که بوي بهار مي دهند. صادق زيبا کلام که در نامه‌اي سرگشاده به آيت‌الله شاهرودي، خود را ‏در کنار رکسانا صابري قرارمي دهد و به رئيس قوه قضائيه مي نويسد: "متأسفانه ظرف سال‌هاي اخير سنت مذمومي ‏در جامعه ما رواج يافته که عبارت است از وارد نمودن اتهاماتي همچون "جاسوسي"، "همکاري با بيگانگان"، "تلاش ‏در جهت براندازي نظام"، "ايجاد انقلاب مخملي" و نظائر اين‌ها به افراد همچون آب خوردن، و در مواردي راحت‌تر از ‏صدور يک برگ جريمه... اگر رکسانا صابري واقعاً جاسوس باشد، بنده هم در همان دادگاه و به عنوان شريک جرم ‏مي‌بايستي محاکمه شوم. چرا که بارها و بارها ايشان با بنده مصاحبه کرده‌اند، بارها و بارها سر‌مقاله‌ها و يادداشت‌هاي ‏حقير در مطبوعات يا رسانه‌هاي ديگر را ترجمه کرده و به سايت‌هاي خارجي ارسال داشته اند."‏
و دکتر عبدالکريم سروش که در تهران مي گويد: "روشنفکري ديني مجمع طوطيان نيست، مجمع زنبوران است به هر ‏دو معنا؛ هم عسل مي دهد و هم نيش مي زند و هيچ ملکه يي هم ندارد بنابراين از روشنفکران ديني نکات مختلف مي ‏شنويد و مي بينيد. اما اين مجمع زنبوران مجموعاً عسل فروشان جامعه هستند و جلوي سرکه فروشان را خواهند ‏گرفت."‏
و بهمن قبادي کارگردان که درنامه اش باجهان حرف مي زند: "دخترِ ايراني‎مان که چشم‎هاي ژاپني دارد و شناسنامه‌ي ‏آمريکايي، در زندان است. واي بر من. واي بر ما! "‏
باري، واي برمن. واي برما. سرزمينمان بر باد مي رود و انگار نه سر پيازيم و نه ته پياز.‏